برای دیدن توضیحات و عکس های بیشتر رو عكس ها کلیک کنید.
...... ........
قيمت 9800 تومان...............قيمت 11000 تومان................قيمت 11000 تومان

آموزش تصويري بافتني سر شير LED گردنبند ماه تولد شما كتاب ملودي عاشقانه زيستن ژورنال معماري داخلي،خارجي2011 معجزه اي در افزايش قد از صداي خود لذت ببريد شامپو رفع سفيدي مو جاكليدي شوكر 48 داستان موزيكال ماسك جادويي بيني حافظه نامحدود ساعت CK آموزش طراحي وب در 10 دقيقه آموزش زبان انگليسي در خواب فاير تاير Fire Tire مجموعه آثار دكتر علي شريعتي ژورنال بافت دوش LED حمام چراغ قوه زوم دار پليس دستبند مغناطيسي پاور بالانس ترفند هاي فعاليت در بازار بورس آموزش تصويري سيم كشي ساختمان نرم افزار آموزش مداحي+كتاب نرم افزار گفتار به نوشتار شامپو دائمي رفع سفيدي مو لالايي هاي كودكانه جديدترين آموزش زبان كودكان آموزش يوگاي صورت كپسول خون صابون شترمرغ پودر سفيد كننده دندان

داستان مرد مولتی میلیونر ایرانی – این داستان رو حتما بخوانید.
iconبازدید: iconدسته: داستان, داستان جالب, داستان پند آموز

داستان های کوتاه - www.arashpic.com

یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره.
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت :” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم” و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر و با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم؟

اگه خوشتون اومد نظر بدین

برای ديدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
داستان کوتاه و آموزنده ” هزینه بیلط “ – حتما بخوانيد
iconبازدید: iconدسته: داستان, داستان جالب, داستان پند آموز

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر می رسید پول زیادی نداشتند .
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند ، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند . بچه ها همگی با ادب بودند . دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند . مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد .
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : « چند عدد بلیط می خواهید ؟ » پدر جواب داد : « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان . »
متصدی باجه ، قیمت بلیط ها را گفت :
- ۲۰ دلار!

برای ديدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
داستان کوتاه و آموزنده ” خود را تغییر دهیم “
iconبازدید: iconدسته: داستان, داستان جالب, داستان پند آموز

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

ادامه در لینک زیر

برای ديدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
داستان بسیار بسیار آموزنده و جذاب ” یک لیوان شیر” حتما بخوانید
iconبازدید: iconدسته: داستان, داستان جالب, داستان پند آموز, دانستني ها

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

برای ديدن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید
سایر صفحات سایت
صفحه 1 از 3صفحه 123
ارسال مطالب جديد براي شما
 
همین الان به رایگان مشترک مطالب سایت تاپ شوید تا اخبار داغ را از دست ندهید
در كادر زير آدرس ايميل خود را وارد نماييد:
مهم: برای فعال شدن، ایمیلي دريافت مي كنيد و باید آنرا تایید كنید، شايد در اسپام باشد


نكته: اگر ايميل در اسپام بود كليد نات اسپام را بزنيد
1- از ایمیل شما استفاده تبلیغاتی نخواهد شد.
2- هر زمان که مایل باشید می توانید اشتراک ایمیلی خود را قطع کنید.
كتاب ملودي عاشقانه زيستن
[i]
مهارت هاي شاد زيستن- آمادگي هاي قبل از ازدواج ...
قيمت: 8000 تومان
[t] [k]
سفيد كننده زير بغل
[i]
با خاصيت خنك سازي بدن
قيمت: 7500 تومان
[t] [k]
عينك POLICE
[i]
پرفروش ترين عينك تمام دوران كمپاني POLICE
قيمت: 18500 تومان
[t] [k]
نرم افزار تقويت امواج مغز
[i]
آيا مي دانيد دليل جذابيت جهاني آقاي شرلوك هولمز چيست؟
قيمت: 7000 تومان
[t] [k]